آسمان را که مینگرم عطر خیالت مجالم نمیدهد... دوباره از نو بازمیگردم به سر سطر ... آنجا که نام زیبای تو نگاشته شده است... آنجا که نام من آغاز میشود... آن لحظه که عشق می روید و من در هوایش نفس میکشم... فانوس ستاره ها را خاموش میکنم و چهره ی مهتاب را در پشت ابرها پنهان میکنم ... تا دستانم در دست های گرم تو جای دارد چشم هایم را بر روی هر آنچه دیدنیست میبندم... تصنیف عشق را برایت زمزمه میکنم....
دلم گرفته ازین قلبها که از چوب است از این زمانه که خوبی همیشه مصلوب است چه روزگار غریبی،چه روزگار بدی به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است چگونه شادبمانم درین غروبی که
...نگاه ها همه مانند ابر مرطوب است ستاره های صمیمی! درین فضای سیاه چقدر نور شما مطلوب است دلم گرفته ازین دوزخی که تکراریست فقط کنار تــــــــــــــــو ای خـوب!!! زندگی خوب است
هیچ كس راز نگاهم را نفهمید! جز تو كه شاعر چشمهای من بودی جز تو كه مانند فریاد چاره بغض پنهان من بودی من چه غریبه بودم در این شهر مثل غصه های كهنه ی فراموش شده تو آمدی و آشنا گشتی به لحظه های این من خاموش... باید از عادت صحرا گریخت صحن خاكستری صبح فضایی است به در وازه نور وطن من دریاست واو فریاد روزگاری است همصحبت با خاكم من درك این لحظه مرا می شكند...
وقتی شب از راه می رسد
و همه جا را سکوت فرا می گیرد من در گوشه ای می نشینم و به آسمان می نگرم. آسمان بی ریا مرهم دردهایم در تاریکی شب است. خاطراتم را مرور می کنم دردهایم را به آسمان پر ستاره می گویم. همین برایم کافی است... چون می دانم هزاران هزار چشمک زن حرفهایم را می شنوند. شب را دوست دارم زیرا با سکوتش به درد دل من گوش می کند
و دم نمی زند تا من بتوانم به راحتی با او سخن بگویم تا قلبم که در تب و تاب است آرام گیرد. آری باز هم شب رسید.
او که در دوران بی کسی به دادم می رسد او که همراه همیشگی من در مواقع دلتنگی است. آری این دوست خوبم با تمام سیاهیش دلی دارد به وسعت دریا و پاکی آینه. آمدنش مرا آرام می کند باز هم با آمدنش مرا یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته می اندازد که همچون خطی از مقابل چشمانم عبور می کند. امشب هم مثل شبهای پیش مرا یاد خاطراتم انداخت. بله امشب از قاب خیس پنجره تا تنها شدن خود به خاطر هیچ و پوچ حرف می زنم. امشب از این دل بی کس خود می نالم. روزگاری را در به یاد ماندن و زنده نگه داشتن تمام خاطرات عشقمان گذراندم. آخر چه شد؟ او که بر تمام حرفها سکوت می کرد ، او که ادعای عاشقی می کرد ، همه چیز را پایان داد ،
بی آنکه بداند تمام زندگیم است و بدون او بر من چه خواهد گذشت. آن روز در دفتر خاطراتم نوشتم این از آن گذشته هاست که می گویند هیچ وقت از یاد آدم نمی رود! آری با جملاتی فریبنده مرا به ظاهر آرام کرد و خداحافظی کرد... اکنون تنها و بی کسم بدون عشق خواهم مرد... مرگ تدریجی من پایان تمام عهدهایی است که برای رسیدن به آرزوهایمان لحظه شماری می کردیم. حال تک و تنها به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن به او می اندیشم. او را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟!
می رویم تا جـاده خسته شود پیچ های جـاده درهم شکسته شود می رویم تا خورشیدی که رو به روی ماست از خستگی به خواب ماه بیاید و او نیز مثل جـاده خسته شود می رویم تا دنیا به ما نخندد و سرنوشت برای ما به ماتم ننشیند می رویم با دل هایی پراز امید ای همسفر این راه را باید رفت باید رفت تا رسید به آنچه در قلب هایمان آرزوی آن را داریم جـاده ی زندگی تمام شدنی ست اما آن عشقی که در دل های ماست جاودانگی ست همچنان در جـاده ی زندگی می رویم می رویم تا سفر خود نیز خسته شود آسمانی که نظاره گر ماست خسته شود همه ی دنیا خسته شوند